تبليغاتX
دموکراسی
 

شنیده ایم که تو می آیی...
سید حسن ؛ پیرِ جوان حزب الله بود که اینگونه بشارت می داد ...
نامت که میاید ناگاه بغضی گلویم را می فشرد ؛ آیا دوباره صدای گرم و حیدریت را خواهیم شنید ؟
یا اینکه نه ... داغ یاران و پیر جماران، تو را هم همسایه ی بغض ما کرده است؟...
26 سال است که بچه های تهران دوری فرمانده دوست داشتنیشان ، حیدر جبهه های عاشقی را در سینه تحمل میکنند ؛ فقط به یک امید...
اینکه شاید تو بیایی.

.

حاج احمد...!
هنوز طعم شيرين فتح خرمشهر را احساس مي‌كردیم كه خبر تلخ تهاجم صهيونيستي به خاك لبنان را شنيدی.
خرداد 61 بود . با یارانت راهي سوريه شدی تا راه چاره ای برای یاری مردم مظلوم و بي‌دفاع لبنان بیابی. چهاردهم تير بود ، خبر دادند که اتومبيل هيات نمايندگي ديپلماتيك كشورمان در هنگام عبور از پست ايست و بازرسي برباره در شمال بیروت،توسط ‌مزدوران حزب فالانژ متوقف شده و تو و یارانت ناجوانمردانه ، توسط عمال رژيم تروريستي گروگان گرفته شدید .
چه سخت بود خبر اسارتت ؛ شنیدیم شکنجه ات هم کرده اند ولی میدانیم که "آخ..." نگفته ای...
 اما مگر میشد باور کرد ؟مگر می شد حاج احمد ما، که روزگاری داغ شنیدن یک " آخ... " را بر سینه سفاکان ساواک نهاده بود ، حالا اسیر اینان شده باشد؟

حاج احمد...!
یادت می آید ، آن روز که خونین شهر دوباره خرمشهر شد چه با ما گفتی ؟
گفتی :"یاران من ! عزيزان ما كه تا امروز در این خاک به خون خود غوطه‌ور شده و به شهادت رسيده‌اند ،براي حفظ اسلام عزيز بوده ،هرچند داغ فراقشان جگر ما را سوزاند، اما خدا را شكر كه بالاخره توانستيم امروز با آزادي خرمشهر قلب اماممان را شاد كنيم. "
آری حاج احمد...!
دوری تو نیز سالهاست که جگر ما را آتش زده است. نبودی ، اما تو که رفتی بچه ها دسته دسته پرکشیدند ، امام هم رفت ؛ و ما ماندیم و درد تنهایی...
اما سید حسن گفت تو می آیی...

ما منتظریم ... هرچند آن روز که بیایی ما دیگر جوان های آن سالها نیستیم ،گرد پیری بر سرمان نشسته است.
بعضی از بچه ها را زمانه با خود بر زده است ، اما ما هستیم . البته فرزندان ایران هم هستند که حالا دیگر به سن و سال آن روزهای مایند .
خوبند ، دلهاشان همانطور عاشق است ، اما فرمانده می خواهند .
گوییا آنها هم در سینه فریاد میزنند :" حاج احمد ، زود تر بیا... "

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 17:37  توسط آمنه  | 

 

  

با همه ي بي سر و ساماني ام 
باز به دنبال پريشاني ام



طاقت فرسودگي‌ ام هيچ نيست

در پي ويران شدني آني ام



دلخوش گرماي كسي نيستم
آمده‌ام تا تو بسوزاني ام

 

آمده ام با عطش سالها

تا تو كمي عشق بنوشاني ام



ماهي برگشته ز دريا شدم 
تا كه بگيري و بميراني ام

 

خوبترين حادثه مي دانمت
خوبترين حادثه مي داني ام ؟



حرف بزن ابر مرا باز كن
ديرزماني است كه باراني ام

 

حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه ي يك صحبت طولاني ام


 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 0:8  توسط آمنه  |